وبلاگ مشترک مرده و زنه

سلام نمی دونم از اخرین پستم چقدر میگذره اما فکر کنم مدت زیادی که پست ندادم. یه دلیلش این مک بوک لعنتی که همش با منه و من هم با اون خیلی واسم فارسی تایپکردن سخته البته این میتونه بهونه مسخره ای باشه چون من همیشه مثله الان ای پد هم همرامه و میتونم با ابن پست بدم اما از بس سرم شلوغه اصلا وقت نمیشه. این مدت جدا ز کار های شرکت ٧ تا پروژه سنگین اونم درست وسط امتحانات و اون هم دست تنها استارت زدم و همین باعث شد حتی بیشتر از قبل سرم شلوغ شه. با ابنکه امروز اخرین امتحان ترم رو دادم اما باز هم فکر نکنم بتونم یه نفس راحت بکشم. گرچه سر رشته امور کم کم داره دوباره میاد دستم.
یکی از اتفاقات بده این چند وقت افتادن مک بوکم کف خیابون بود که من رو برای اولین بار ناراحت کرد. البته مک بوک ماله شرکت بود که دست من بود و همین امر شاید بیشتر ناراحتم کرد. وگرنه من به نابود کردن وسایلم معروفه و تقریبا همه وسایلم به خصوصو الکترونیکی هاشون رو بلا فاصله درب و داغون میکنم همین ای پد که الان دستمه بیشتر شبیه دفتر مشق شده تا تبلت…
از بس صبح تا شب پشته پی سی دارم برنامه می نوسم تا میام یه خورده تایپ کنم سر گیجه میگیرم. مثله الان…
زنه هم میبینین پیداش نیست واسه اینه که اونم سرش شلوغه… اولا که کاراش زیاد شده و بعد هم درگیر خرید خونه و کارای خونه است… البته یه وبلاگ یواشکی هم زده اما خودش میگه اونجا هم وقت نمیکنه پست بده.
در هر صورت ما هستیم و نه تنها تکراری و خسته کننده نشدیم بلکه اتفاقا بر عکس خیلی فعال تر و مشغول تر شدیم اما نمیشه بیاییم براتون پست بدیم. البته شاید کم شدن دوره همهی ها هم از دلایل کم پست دادنمون باشه… البته نظرای شما میتونه خیلی مارو تشویق کنه پست بدیم… همه شما خوانندهوهای خوب رو دوست دارم و امیدوارم طلا هاتون قبل از ارزون شدن بفروشین و دلار هاون رو قبل از گرون شدن بخرین… واسه ما هم قبل از هر چیز پست بدین…

@ma2tablog on Twitter, become a fan on Facebook.com/ma2tablog

baaz az hichi behtareh

baed az modat ha alan on shodam goftam ye post bedam, avalan keh didam keyboard farsi bala nemiad, baed didam type mikonam neshoon nemideh… goftam ageh alan bekham beram ino dorostesh konam bazam ghaziyeh mimooneh va man kamakan hich posti nemidam. ham ghor ghoreh zaneh vasam mimooneh ham jay khalim too weblog vaseh shoma ha, in shod keh alan bedooneh inkeh bebinam hi daram minevisam va ba cheh horufi daram minevisam daram post midam
emshab kheyreh saremoon gharar bood biroon narim va man bemonam khooneh ba komak zaneh darsam ro jolo bebaram
akheh man az hamkelasi hay das khonam ketaba va jozveh hashoono gereftam, khodam dars mikhoonam va zaneh ham az roo ketabay oona ketabay mano alamat mizaneh, yeki nist to keh maleh in harfa nisty toro cheh be arshad akheh?!!!
dishabam tavalod farshad bood, mehmoni nagereft va mehmooni tavalodesh ro be dalayeli gozasht vaseh baed ama dishab bacheh haro doreh hami daevat kardeh bood va ma ba ejazatoon 5 sob khabidim, agarcheh man az bas kar dashtam tamam modat poshteh pc boodam va z bas internet soreat dasht (shoma bekhonid nadasht) man hatta ye karamam natoonestam dorost anjam bedam
!!! alan vaghty nemitoonam bekhoonam sar reshteh matlab az dastam dar mireh va ghaty mikonam va nemitoonam benevisam
khoda midooneh cheh shalam shoorbayi az aab dar oomad
amma harchy shod az hichi behtareh
kholaseh vaziat roohi omidvar va moztareb
daneshgah
kar
kar
kar
kar
kar
kar
kar
dooostam(kaar)
baz az hichi behtareh
khoda ro shokr

SaRa Samiei liked this post
@ma2tablog on Twitter, become a fan on Facebook.com/ma2tablog

موقعی که دانشجو بودن اکثرا کارهای تحقیقاتی رو شوهره برام انجام میداد منم همیشه شرمندش بودم (چون تو تایم کم یه چیز خوب می خواستم ازش)تا الان که دو هفته است که می تونم بهش تو راائه مقاله و بقیه کارای مقالش کمک کنم.. شوهره هم آدم دقیقه نود کل هفته رو دست به کارای دانشگاهش نمی زنه دقیقا جمعه روز قبل کلاسا می خواد که کل کارش رو که کم هم نیست انجام بده..این هفته دیگه چون خیلی زیاد بود از ۵ شنبه بعداز ظهر شروع کرده .حالا من می گم شروع کرده ها شما باور نکنین تمام مدت باید عین مامان دنبالش باشم که بیاد بشینه کارشو انجام بده و کارای متفرقه نکنه…از همه بدتر خوابشه که بعداز نیم ساعت کار خوابش می بره…حالا تو این فرس ماژوری درس های شوهره دیروز تولد هم دعوت شدیم اونم صبح, واسه بعدازظهر و چون تولد سارای عزیز هم بود که نمی شد نریم..تولد هم خیلی خیلی خوش گذشت…چون تولد تقریبا سورپرایزی بود و خونه خواهرش فکر کردیم که اگه زنگ بزنه و بگه من نمیام و مثلا من درس دارم چی کار کنیم چون خواهرش بهش گفته بود که بچه ها همین جوری دوره همی دارن میان اونجا..ولی خوش بختانه اومد و تولد به خوبی بر گزار شد..

@ma2tablog on Twitter, become a fan on Facebook.com/ma2tablog

یلدا مبارک..

خوب ما الان فاقد هرگونه برنامه شب یلدا هستیم..آخه قرار بود که خونه یکی از دوستامون بچه های خانه آد*ینا رو واسه شب یلدا دعوت کنن و ما هم بریم اونجا ولی مثل اینکه بهز*یستی دیگه واسه این کار اجازه نمیده….ما هم حالمون گرفته شده…ولی خوب امیدوارم به همه شب یلداشون خوش بگذره و از این شب بلند نهایت لذت رو ببرنن…
پ.ن:وای یاد شب یلدا پارسال افتادم که خانواده شوهره با کلی کادو اومده بودن خونمون…کاش این رسم فقط واسه سال اول نبود… عروس ها هر سال شب یلدا کادو میگرفتن…(آیکون یک عروس پررو)

Mahsa Yousefi liked this post
@ma2tablog on Twitter, become a fan on Facebook.com/ma2tablog

از بس این چند وقت سرم شلوغ بود ونمی شد به کارام برسم اماده کردن ارائه ٣ تا از مقالات دانشگاهیم موند واسه شنبه و تقریبا هیچکاری نکرده بودم. ساعت ١١ شب بود و من هنوز نه تنها ترجمم رو تموم نکرده بودم و نه نه یک خط تایپ کرده بودم و نه یه خط از مقالم رو نوشته بودم. صبح هم از ساعت ٨ یه سر کلاس داشتم تا ۶ غروب و چون مقالم هم ماله همون کلاس ها بود پیچوندنوش امکان نداشت گرچه من کلاس صبح هم رو گرفتم خوابیدم. واقعا خوابم میومد… تا ۴ با زنه و بعدش تا ۵ تنهایی داشتم رو مقاله ها کار میکردم. شکر خدا ارائه هام عالی بود و شش رسیدم خونه زنه اینا. مادر زنه نهار سفارشی واسم کنار گذاشته بود و من هم تا میتونستم خوردم. به مرگ خوردم. خلاصه در جا پا شدم که به باقی کار های روزانم برسم، ٢ تا قرار کاری داشتم و یه جای دیگه هم باید میرفتم. تا پاشدم قفسه سینم تیر کشید و من گفتم اخ و نشستم. زنه که ترسیده بود گفت چته من از دهنم در رفت گفتم یهو قلبم تیر کشید و همین شد داستان دیشب ما. من هرچی اصرار که چیزی نیست زنه عالم و ادم خبر کرد که وای قلب دنی تیر میکشه. رفتیم یه مطب و دکتر بعد از ویزیت گفت که جای نگرانی نیست و چون تند غذا خوردم بخاطر معدمه که به قفسه سینم فشار اومده و میسوزه… زنه یه جورایی بیخیال شد و بعد از کنسل شدن قرار های کاری رفتیم شرکت یکی از دوستام واسه یه کار دیگه. شرکتش دقیقا روبروی مطب دکتر بود. تا نشستیم و مشغول حرف شدیم و قضیه رو تعریف کردیم این دوست از خدا بیخبرمون رو کرد به زنه و گفت که به حرف این دکتر توجه نکنین. این عیدی یه نفر رو به کشتن داده و فلان و بهمان. خلاصه این شد که زنه شد اسپند روی اتیش و شروع کرد به تمام دوستای پزشگمون زنگ زدن. همینجوری عینه کولی ها تو خیابون من رو میدووند و زنگ میزد به این اون و دنبال دکتر خوب میگشت که نا گهان گفت راستی زنگ بزنیم به د. اون مطبش همین جاهاست. یعنی بلافاصله هنوز اسم طرف رو کامل نگفته بود یهو داد زد ای د. . دقیقا همون موقع که این داشت سر میچرخوند د. و اقاش جلو در مطب واستاده بودن داشتن حرف میزدن وقتی رفتیم اونجوری متعجب از اینکه چه حسن تصادفی اتفاق افتاده سریع مسیر کج کردیم به سمتشون اونا هم متعجب از دیدن ما اونجا و با اون وضعیت گفتن ( د. گفت) ای باز هم ویزیت مفتی!
خلاصه د. و بعد از اون دکتر ا. و بعد دکتر غ. ووو گفتن که هیچی نیست اما باز هم زنه از صبح میپرسه قلبت درد نمیکنه؟ 

@ma2tablog on Twitter, become a fan on Facebook.com/ma2tablog

این مدت اصلا نمیشد بیام پست بدم. خیلی وقتا پیش میومد که یه پستی تا چند خط می نوشتم اما نمی شد تمومش کنم و پست بدم. حتی اون مدت که مسافرت بودم دو سه بار که یه کوچولو آزاد شدم حتی تو بردینگ فرودگاه یه کوچولو پست نوشتم اما همونجا هم نتونستم تمومش کنم. الانم که دارم پست میدم همین الان زنه تو راهه و هر لحظه ممکنه برسه و من نتونم پست تموم کنم. به عنوان مثال همین امروز از صبح یه سره سر کار دارم میدویم و دو تا جلسه خارج از اداره هم رفتم و یه دونشم کنسل کردم. بازم کلی از کارای امروزم از جمله ترجمه ۲۰ صفحه مقاله برای فردا ظهر و جمع بندی اون مونده. بعد از ظهر هم ساعت ۵ و ۶ جلسه دارم و بعدش هم ساعت ۸ باشگاه والیبال دارم و بعدش هم باید شب بشینم مطلب فردام رو جمع بندی کنم(جدا از اینکه خونه برادر خانومم اینا هم شاید بریم و اون هم توقع دو سه دست بازی برگشت پی ای اس داره از من!!!)…
هول کردم همه حرفام تند تند نوشتم تا زنه نیومده بتونم یه پست بدم اما زنه نیومد اما من هول هولکی حرفام تموم شد… خلاصه ما هستیم…
از بس این مدت پست هام دسر انجام نگرفت حدس میزنم اگه الان انتشار رو بزنم ارور بده و منتشر نشه… پناه بر خدا…

@ma2tablog on Twitter, become a fan on Facebook.com/ma2tablog

اعلام حضور

نمیدونم چرا این مدت با اینکه اتفاقای ریز و درشت برامون پیش اومد ولی هیچکدوشون نتونستن یه پست بشن واسه اینجا..فکر کنم دچار رکود وبلاگی شدیم .. در هر صورت می خواستم بگم ما خوبیم و مثل همیشه اتفاقای تلخ و شیرین هم برامون می افته فقط ما از اونا مثل همیشه شیریناشونو واستون جدا نکردیم و اینجا ننوشتیم که شما هارو هم تو شادیمون سهیم کنیم.. امیدوارم به زودی دوباره ذوق وبلاگ نویسمون برگرده سرجاش…

@ma2tablog on Twitter, become a fan on Facebook.com/ma2tablog

من عاشق تاریخ های خاصم و امروز هم یکی از همون تاریخ هاست ۹۰٫۹٫۹
خوب این روزا روزای مسافرت..مامانم و خواهرم رفتن کربلا.. شوهره و دوستامون رفتن دبی.. علی هم که رفته کربلا…مادر شوهر و خواهر شوهرم رفتن آستارا….وای من چی کار کنم با این همه سوغاتی…یعنی من عاشق سوغاتیم…منتظرم که همه صحیح و سالم با ساکی پر از سوغاتی بر گردند…
پ.ن: با تذکر یکی از دوستان یه جمله حذف شد…:ی

@ma2tablog on Twitter, become a fan on Facebook.com/ma2tablog

بعد از یک هفته شلوغ و پر کار و قبل از یک مسافرت کاری خارج از کشور کاری تر ، سنگین تر درست زمانی که قرار میشه آخر هفته اختصاص بدیم به کار های عقب مونده و هماهنگی برای مسافرت و جلسات کاری و احبانا استراحت صبح از خواب پا میشم و میبینم برف خیلی جدی همه جا رو گرفته و از همه اون برنامه ریزی ها فقط همون استراحتش مونده…
خوب این خبر بدی نیست و حتی اینکه کوچه گرفته بود و نمیشد بیرون رفت هم خبر بدی نیست و حتی اینکه … بگذریم… خبر بد اینه که درست سر ظهر و قبل از یک نهار زمستونی توپ (کوبیده) بهت خبر میدن که هیچکی برنامه چندین ساله دور همی برفی رو فراموش نکرده و از قرار دقیقا زمانی که کل خیابون ها بسته است همه حتی تنبل ترینشون میخواد خودش رو به خونه داوطلب پذیرایی دور همی برسونن…
جالب اینه که صاحب خونه خود تو رو هم مسول دعوت کنه… به این میگن یک توفیق اجباری خیلی سرد زمستونی…
الان که دارم پست میذارم همه خونه ستاره اینا هستیم و تازه از برف بازی اومدیم و همه خیسیم و با وضع برف و لباس بچه ها فکر کنم همینجا موندنی هستیم… بچه ها دارن مافیا بازی میکنن و چون من از بازی بیرون اومدم سریع اومدم واستون پست بزارم که مثله خیلی از پست های دیگه فراموش نشه.



جای فرشاد و عادله خیلی خالی چون دوست داشتن بیان اما واسه اینکه بابای زنه خونه تنها بود نیومدن… جاشون خیلی خیلی خالیه…
جای مرجانه هم خالیه که تهرانه و واسه برف نتونست برگرده…
و از همه بیشتر جای سعید خالیه که استرالیاست و ما خونشون داریم عشق و حال زمستونی میکنیم…


SaRa Samiei, ma2ta.ir liked this post
@ma2tablog on Twitter, become a fan on Facebook.com/ma2tablog

بهترم، ممنون

قبل از هر چیز بابت نگرانی همتون از بیماری سنگینی که برام پیش اومد ممنون. یادتونه گفته بودم بی اندازه سرم شلوغ شده در حدی که دور همی ها کنسل میشن؟ دور همی ها کنسل شدن اما عوضش من مریض شدم و کارام نه تنها پیش نرفت بلکه بیتر گره خود. شکر خدا…
روزای اول یه سرما خوردگی ساده با سر درد خفیف بود که کم کم داشت خوب میشد. اما چون دیدم سرم شلوغه و ممکنه کارام عقب بیوفته با زنه رفتیم تا دکتر که یه پینیسیلین بزنم. دکتر عوض یه پینیسیلین ۵ تا نوشت و من طی سه روز هر کدوم رو که میزدم حالم بدتر میشد تا جایی که روز سوم دیگه نمیتونستم پاشم. البته از دیروز عصر خیلی بهترم.
جاتون خالی پریشب هم ویلای یکی از دوستهای خوبمون دهکده ساحلی دعوت بودیم ، به همراه فرزاد اینا و فرهاد اینا و حسابی هم خوش گذشت. مامان و باباش هم خیلی زحمت کشیدن و شرمنده کردن مارو، همه جوره. خودشونوتا هم که فوق العاده صمیمی. قبل از اینکه دیشب بریم اونجا همه با هم قرار گذاشتیم که خواب نمیمونیم و شب بر میگردیم ، همه هم واقعا برنامشون همین بود اما همه جدا جدا واسه محکم کاری بیژامه و لباس خواب همراه اورده بودن که دیروقت بدون اینکه کسی حتی تعارف کنه نا خوداگاه لباس عوض کردن و وقتی به خودمون اومدیم دیدیم بدون اینکه کسی تعارف کنه خودمون تصمیم گرفتیم شام بمونیم. نه خواب نه صبحانه نه نهار نه عصرانه تا شب موندیم و وقتی دیدیم اونا شب جای دیگه دعوتن و تو رو در بایسی داری ماروهم دعوت میکنن با اکراه اومدیم بیرون…
اینم از اخر عاقبت تعارف با ما دوتا!

SaRa Samiei liked this post
@ma2tablog on Twitter, become a fan on Facebook.com/ma2tablog